تبليغاتX
آلزایمر
من که به قتل خودم اعتراف کرده ام
 

 

 

شاعیرێک دانیشتوه


له و دیو مۆز و گێزه ره وه


مێشێک دێت و ئه چێت .

 

ترجمه هایکو

شاعری نشسته است

آن سوی موز و هویچ

مگسی می آید و میرود .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:17  توسط کاوان نهایی | 

 

 

بادبادکها بر آسمان سوار بودند

 

و دستان کودکیم را

 

در میان ابرها ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:6  توسط کاوان نهایی | 



هر صبح كه به صورتم آب ميپاشم

ياد تمام بدهيهايم ميافتم .

قصاب محل

بقال محل

حمال محل

و زنم

كه تنهايي را دوست نميدارد

و زنم

كه شعرهايم را دوست ميدارد

وزنم

كه عاشق من است

و آينه

كه دلش ميگيرد

و مورچه

كه روزي خواهد مرد

وتهران

كه هرگز نديده امش

وه از دست اين يبوست لعنتي

هواپيما چه بلند پرواز است مثل نقاش

هرگز به حزن صداي بوقلمون انديشيده اي؟

يا هنوز

در پيچ و خم لبخند موناليزا

مدرنيزم را تحسين ميكني ؟

همگي ميميريم

چشمت كه از چشمان من هم زيباترنيست

من يك آدم معمولي هستم

تنها امضايم كمي زشت است

و شماره ي كفشهايم به 44 ميزند

راستي چقدر غمگين ام

وچه اندازه تنم بيمار است

وه چه سرد است امروز

و برفي نيست ابري نيست

واقساط ماهيانه ام

 كاش ماهي بودند

در آسمان شبي از همين شبها

و كسي خواهد آمد

كه شلوار جين ميپوشد

من معمولا معمولي ام

مثل تمامي روزهاي بي فلسفه

از فلسفه

 يا بقراط است

 يا سقراط كه ميشناسم

واز تاريخ

 ننگ تركمانچاي را زنم بر يقه ام بافته است .

از كوچه كه گذر نتوانم

 از خيابان برون خواهم رفت

واي من را چه شده است امروز ؟

پول همراهم نيست

كه نيست

تلفنم كه همراه است

من يك آدم معمولي هستم

ازمغازه كه بر ميگردم

تنها به شعري كه لاي حرفهاي همه است ميانديشم

و به كودكي

كه شير موزش را ريخت

و زني

كه قاه قاه ميخنديد

شناسنامه ام را گم كرده ام

و دلي را كه تنها مدرك هويتم بود .

همه روزي خسته ميشوند

و در يك روز پاييزي

خودشان را گم خواهند كرد

حتا موشي

كه از سوراخ فاظلاب سرك ميكشد

روزي عاشق خواهد شد .

و من

كه يك آدم معمولي هستم

امروز هر چند شنبه ميتوانست باشد

حتا جمعه

صداي اذان كوچه را كر كرده است

اما من

همه اش با خودم ميانديشم

نكند به راستي

من يك آدم معمولي نباشم

با اين امضاي بي سر و تهي كه

تنها به امضاي يك سياستمدار شبيه است

تا يك آدم معمولي .

 

 

 

 
                                    ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  ساعت 0:23  توسط کاوان نهایی | 
حنجره ام را تيغ ميزند از لاي نفسهاي مردانه ام بالا مي آيد ومي آورد لبهايش را نزديكتر حتا از رگ گردن هم در شمايل زني تنها يك بغض سربسته تنها يك هق هق ( اين همان شتر بود دم در خانه ام )
+ نوشته شده در  ساعت 12:9  توسط کاوان نهایی | 
و سيب را فراموش كرده ايم تا همه بدانند كه ما هم ... پاي لنگم را كشان كشان و اكنون ايستاده ام كنار خنده هاي تو . پير ميشويم نيز ما ... به كودكي خنده ميكنيم وشعرهايمان را فراگوش مينهيم روزي كنار باد زمزمه كن خنده مرا آنجا كه با پاي لنگ كودكي كشان كشان شعر و سيب را فراموش كرده ايم .....
+ نوشته شده در  ساعت 23:42  توسط کاوان نهایی | 

 

 

تهوع از من و سارتر که چیزی نیست

 

یعنی

 

تنم از تو به هم میخورد  .

 

بی آنکه شاهکارنویس باشم

 

خود نگاری کرده ام در تصویری که مال هیچکس نیست ...

 

کشتن از خودم بالا میرود

 

و لای سکسکه هام جا میگذارم زنی را که به پستانهاش گل میخک میچسباند...

 

کم بگو که از پرنده خوشت می آید

 

و تهوعت میگیرد از سارتری که سکس نه سکسکه بلد نیست .

 

سارتر خفه ات میکند آخر .

 

و من که حاملگی ات را به پای تقدیر نوشتم ...

 

بالا می آیم از معده گچی ات

 

هیقم میکنی روی تمامی زمین

 

پیراهنت را لخت میکنم

 

سوتین ات را که به سینه ام میچسبانی زنانگی ات بالا میرود از توی رگهام

 

و تلمبه قلبم تعجب میکند .

 

سیگار از روی لبهام آتش بر میدارد

 

و فقط نگاه میکنم

 

تانگوی زیبایی را که با سارتر میرقصی ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:15  توسط کاوان نهایی | 
 

 

از مولوی پایین می آیم

 

می پیچم توی چهار راه بی ترافیکی

 

که یک طرفش ساعت است

 

و مردی که داد نمی زند

 

( من زنم را دوست میدارم )

 

چراغهای راهنمایی چشمک می زنند ...

 

کفشهایم درد می کنند ...

 

با این حال

 

همینجایی که نشسته ام

 

خودم را از جیبم در می آورم

 

روی کارت ملیم از همیشه زیباترم

 

و اسم خوش تیپم را تکرار می کنم

 

.....( کا ..وا ...ن ....ن....ها.....یی......).....

 

و مثل این که منم کسی که از حنجره تان میریزد

 

اینجا

 

کسی از کارت ملیش خجالت نمی کشد

 

از چهار راهی که آمده ام دوباره ....

 

و از مولوی بالا می روم .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط کاوان نهایی | 
بازدمم را هوو میکنم

 

و ترا داخل ریه هایم تنها میگذارم .

 

تنها توی ریه هایم میگردی

 

وصرفه امانم را می برد  .

 

خستگیهایم را داخل شعرم میریزم بیرون

 

لای پاراگرافهای خسته تو

 

صبحانه میخورم

 

صدا پر از قابلمه میشود  .

 

و تو

 

هیچ وقت بیدارت نمیشود .

 

ایستاده روی تنت خم میشوم

 

و نفسهایم را به شماره می اندازم

 

تا

 

شاید

 

چه وقت

 

 بازدمم را هوو کنم ...

 

صندلی ات هل میخورد عقب

 

از جایت بلند میشوی

 

و قابلمه را خفه میکنی .

 

من بازدمم را هیچ وقت هووو نمیکنم. . .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:44  توسط کاوان نهایی | 
همه اش پیاده رو میشوم تا شعرهام فراموشم نشوند .

لابد فال ما را قهوه گرفته اند ...

میدانی مسخ چیست ؟

(لطفا در خیابان شعر من سوت نزنید .... )

یک چند وقتیست شهید شده ام

روی تابلوی کوچه ای که تو نیستی ...

میدانی مسخ چیست ؟

روی وسعت پوستم سیگار نیم سوخته ات داد میزند . . .

اه ه ه ....

حالم از بلندی

به هم

که بر میخوریم

یادمان میرود که همین دیروز آ خرین شعرهامان را ....

توی من که راه میروی لطفا سوت نزن ...

+ نوشته شده در  ساعت 13:10  توسط کاوان نهایی | 
همین میشود
 
اندازه تو
 
از پهنای صندلی ای که
 
 می خواهی مال تو باشد ...
 
سیب ازکامیون میوه فروش پیر پایین می افتد
 
نیوتن سیب را میبیند
 
ذوق می کند
 
بر می دارد
 
 سیب را گاز می زنم
 
 پدال گاز را فشار می دهی
 
 نیوتن سیب کرم زده را پرتاب می کند
 
من سیب جویده را قورت میدهم
 
 و تو از دره پایین می افتی
 
 با پیکان تهران ۴۲ ی  قرمز بی ترمزات
 
همین میشود
 
اندازه ما
 
 از تمام صندلیها...
 
 
 
+ نوشته شده در  ساعت 14:4  توسط کاوان نهایی | 
 


www.irLearn.com